ناشناخته ها قسمت6
تو روحت-_-
الان ابروم میره:/ شانس دارم من؟
دیدم ادرین داره غش میکنه از خنده
نخند >~<
یهو از شدت خنده شروع کرد به سرفه کردن که همین باعث شد حالش بد بشه
منم داد زدم: پرستارررررررررررررر این بچه داره میمیرهههه
پرستار سریع اومد تو خیلی نگران بود(بله با اینکاری که تو کردی:/ماری:ببند-_- وجی:ماری جان الان خودم حنا رو خفه میکنم ....اوپس بهتره برم تو افق محو شم)
همون موقع سرفش قطع شد:|
پرستار روشو به من کرد: منو مخسره کردی الان؟
من:مخسره نه مسخره
پرستار که دیگه کلافه شده بود داد زد:مننن استعفا میدمممم
بعد رفت بیرون:/
*ادرین*
نه دیگه بقیش برا بعد![]()
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۸ ساعت 18:45 توسط hanna
|
welcome to my web