*ادرین*

من:باشه باشه تو راست میگی

-اصلا به تو چه من کیو دوست دارمممم؟؟؟؟

خب این حرفش منطقی بود

*مارینت*

ادرین واقعا پرروئه!! این همه اون فقط یه دوسته اون فقط یه دوسته گفت حالا میگه تو لوکا و ناتالینو دوست داری!!!هیچوقت فازش معلوم نیستت!! خداا از دست این بشررر

واقعا من قبلا اینو نمیشناختم تازه به اخلاقش پی بردم(بدبخت یه حرف زد حالا تو بخورش:/)

من: یعنی من قبلا تو رو نمیشناختم عاشقت بودم ولی تازه به اخلاقت پی بردم!!!

 

-عاشقم بودی؟؟

وای سوتی دادممم

من:نبودم و نیستم

یهو تیکی پرید وسط:ادرین ادرین دروغ میگه اون همیشه عاشقت بود و تازه الانم دوستت داره برا همین عکساتو زده بود به دیوار همش قربون صدقت میرفت تازه مارینت اون نامه رو برات نوشته بود(همون نامه که برای روز ولنتاین بود) 

خلاصه همه کارامو گفت......

من:تیکی..........

تیکی:ببخشید ماری ولی این یه روز باید فاش میشد(حالا همه به افتخار تیکی مهمون من بستنی شکلاتییی)

پلگ هم اومد: فکر نکنید ما شمارو ندیدیم

ادرین یه لبخند شیطانی کرد و گفت: پس تو عاشقمی..

 

من:نهههههه

بغض کردم :تیکیییی چراا گفتیییی

تیکی:ماری....من....(الان پلگ نخودچیه این وسط:/)

گریم گرفت: خیلیییی بدیییی (لوس)

بعدم بدو بدو از اونجا دور شدم..

فقط میدویدم ....صدای ادرینو شنیدم 

درحالی که بدو بدو میکردم سرمو برگردوندم یهو احساس کردم پاهام تو هوا معلقه اما فهمیدم دارم از صخره میوفتم پایین که ادرین دستمو گرفت

به زور اوردم بالا(یا خدا مگه چقدر سنگینی-__-)

تیکی و پلگم خودشونو به ما رسوندن

یهو ادرین داد زد :دیوونهههه اگه یکم دیرتر میرسیدم از دستت میدادمممممم خیلییی احمقییی!!!!

ج..جان؟:/ وات د فاز؟؟؟

من: م...من.....

-میدونی چقدر سخته ادم بهترین دوستش رو از دست بدهه؟؟؟!!!

اخم کردم ...اره دیگه حتما هنوز منو یه دوست میدونه...هی هی روزگار:/

-شوخی کردم

 

من:خیلیییی شوخی بدییی بوددددد

-یادته یه بار وقتی کت نوار بودم بهت گفتم هرکی پشت نقابت باشه بازم عاشقشم؟(مثلا گفته)

من: که چی؟ مطمئنم نظرت عوض شده .....

-معلومه که نه..این چ حرفیه عچیچم

من:میشه بهم نگی عچیچم؟؟

-نچ

من:ادریییننننن

-جان

من:خیلیییی بدیییی....

 

پلگ پرید وسط: ما کجاییم مسئله این است

تیکی:برای اولین بار موافقم:/

یهو چشمم خورد به یه قصر بزرگ

با انگشتم بهش اشاره کردم :ادری....اونجا کجاست

-شاید قصر همون ملکه هه باشه که استاد گفت 

من:شاید

-بهتره تبدیل بشیم کسی نباید هویت مارو بفهمه ....پلگ تبدیلم کن

 

من:تیکی تبدیلم کن

تبدیل شدیم و به سوی قصر راه افتادیم(دیگه خیلی کتابی شد:/)

 

 

اینم از این ^^ امیدوارم خوشتون بیاد^^