ناشناخته ها پارت8
*مارینت*
صدا خیلی آشنا بود
رفتم یه گوشه قایم شدم و گوش هایم را تیز کرده ام(لطفا مارینت جان همونی که میدونی:/ مارینت: آهان)
صبر کن..این کاگامیه؟؟ داره باکی حرف میزنه؟
صورت فرد روبرو به خاطر سایه معلوم نبود
کاگامی: پولو بهت میدم توهم کارشو تموم کن
-باشع ولی باید بدونم چرا میخوای آدرینو بکشم
کاگامی: اینش به تو ربطی نداره همه فکر میکنن من چینم ..
بعدش لبخند شیطانی زد(روانی-__-)
کاگامی: راستش میخوام ازش انتقام بگیرم! هه آون احمق فکر میکنه من هنوز عاشقشم
یکم رفتم عقب که پام رفت روی یه چوب و صدا داد کاگامی برگشت..
-کی اونجاست؟
سریع بدو بدو کردم و از راه میونبر به خونه رفتم...
من: سلام مامان سلام بایابا (بایابا؟؟؟)
-+سلام عزیزم شام نمیخوری؟
من: نه گشنه نیستم.
سریع رفتم تو اتاقم..کلی سوال تو ذهنم بود..
اخه آدرین بیچاره
*آدرین*
بابا: خب حالت چطوره؟
من: بد نیستم...پدر
بابا: یادت نره فردا باید بری کلاس شمشیر زنی
اخه تو این وعضم برم شمشیر بزنم؟؟؟بابا درک کنید دل دارید مثلا:/
بابا: خیلی خب فردا نرو
من: بلند گفتم؟
بابا: اره
لبخندی زد...خیلی وقت بود لبخندی ازش ندیدم
یهو گفت: اینم داروهات تا چندروز باید بخوری
من: مرسی..
بابا: من دیگه میرم تو استراحت کن دکتر چند دقیقه دیگه بهت سر میزنه
من: باشه
ببخشید کمه باید برم بیرون^^
ولی این بار هزار بارمه نوشتم
welcome to my web