*مارینت*

صدا خیلی آشنا بود

رفتم یه گوشه قایم شدم و گوش هایم را تیز کرده ام(لطفا مارینت جان همونی که میدونی:/ مارینت: آهان)

صبر کن..این کاگامیه؟؟ داره باکی حرف میزنه؟

صورت فرد روبرو به خاطر سایه معلوم نبود 

 

کاگامی: پولو بهت میدم توهم کارشو تموم کن 

-باشع ولی باید بدونم چرا میخوای آدرینو بکشم

کاگامی: اینش به تو ربطی نداره همه فکر میکنن من چینم ..

بعدش لبخند شیطانی زد(روانی-__-)

کاگامی: راستش میخوام ازش انتقام بگیرم!  هه آون احمق فکر میکنه من هنوز عاشقشم

یکم رفتم عقب که پام رفت روی یه چوب و صدا داد کاگامی برگشت..

 

-کی اونجاست؟

سریع بدو بدو کردم و از راه میونبر به خونه رفتم...

من: سلام مامان سلام بایابا (بایابا؟؟؟)

-+سلام عزیزم شام نمیخوری؟ 

 

من: نه گشنه نیستم.

سریع رفتم تو اتاقم..کلی سوال تو ذهنم بود..

اخه آدرین بیچاره

 

*آدرین*

بابا: خب حالت چطوره؟

من: بد نیستم...پدر

بابا: یادت نره فردا باید بری کلاس شمشیر زنی

اخه تو این وعضم برم شمشیر بزنم؟؟؟بابا درک کنید دل دارید مثلا:/

بابا: خیلی خب فردا نرو

 

من: بلند گفتم؟ 

بابا: اره

لبخندی زد...خیلی وقت بود لبخندی ازش ندیدم

یهو گفت: اینم داروهات تا چندروز باید بخوری

 

من: مرسی..

بابا: من دیگه میرم تو استراحت کن دکتر چند دقیقه دیگه بهت سر میزنه

من: باشه

ببخشید کمه باید برم بیرون^^

 

ولی این بار هزار بارمه نوشتم