سلام من با داستان جدید اومدم 💖💖 من مقدار قسمت هام کم خیلی ولی روزی ۳ قسمت میزارم که جبران بشه خب برید بخونید امیدوارم خوشتون بیاد  ☆مرینت☆

دینگ!دینگ!(آلارم ساعته) اهههه ساعت ۷ صبح بود.اصلا حوصله ی مدرسه رو نداشتم که مامانم صدام کرد

- مرینت برات ی خبر بد دارم ( مرینت که نزدیکه قلبش از جا کنده بشه :یا خدااا) مدرسه ها امروز تعطیل هستن چون آقای داموکلیس باید بره عروسی دخترش( دختر داره مثلا)

با شنیدن این خبر چند لحظه توی شک بودم( توجه کنید شک و ترید نه شوک)

-مرینت خوبی؟گریه میکنی؟(مرینت جیغ بنفشی می کشد و مثل دیوانه ها روی تخت میپرد و بالشت را در هوا میچرخاند)

-این خبر عالییییییی

-تنبل( صبحانه میخورن و اینها دیگه حوصله ندارم بنویسم)

-تیکی با هر بدبختی که بود به من فهموند که برم تو اتاق پس منم که بازیگر عالی هستم و تاحالا ۲۲ اسکار گرفتم گفتم:درسته امروز مدرسه تعطیل هست ولی من درس و مشق دارم بهتره که برم بنویسم.

سابین: از دست این دختر 

در اتاق مرینت:

تیکی . مرینت چرا نمیفهمی هر چقدر بهت اشاره میکنم برو تو اتاق سرم پکید از بس خوردم به در و دیوار کیف.( کیف در و دیوار دار مال ژاپنه)  حالا ولش کن ویز با تلپاتی به من گفت که. باید بریم 

-کجا؟؟

-ویز دعوتمون کرده رستوران

-دستش درد نکنه اینقدر گشنمهه( تازه. هم صبحانه خورده ) 

-ماری جدی میگی؟

-خب اره دیگه مگه چیه 

- خنگگگگگ خدااااااا خب ویز میگه کجا بریم پیش استاد فو دیگه!!!!!!!!

در خانه استاد فو ( بعد از غر های ماری که میگه روز تعطیل خراب شد .....یه نکته دیگه توجه داشته باشید ماری به مامانش میگه روز تعطیل باید استفاده کرد پس کیرم بیرون ) 

- سلام استاد 

-سلام مرینت 

- موضوع چیه؟

-میدونی......موضوع......اممممممم......من جعبه ی میراکلس ها رو گم.کردم

- چیییییی؟!؟! چطورییی

-من..........نه دیگه برا بعد 

خب چون داستان تازه اس ۲ تا نظر برا بعدی راستی بگید ادامه بدم یا نه ( در انتها ی داستان کاگامی و لوکا هم هستن که حقیقت رو بفهمن که ادرین و مرینت دوستشون ندارن میتونید بگید اون تیکه رو چطور بگم که دلمون از دست کاگامی خنک بشه)

ساینا جان ببخشید این یکی پست ثابت شد بعدی ها رو اصلاح میکنم