صبح از زبان راوی ( خیلی خلاصه) 

راه افتادن ( در حالت تغییر شکل یافته ) و رفتن تا به یه حباب بزرگ رسیدن که پر از قهرمان بود.

☆آدرین ☆

وقتی وارد شدیم دختری با مو های طلایی و چشم های سبز اونجا بود.لیدی باگ گفت : کت....اون خیلیییییی شبیه تویه 

ناگهان دختره گفت : سلام ......لیدی باگ و  کت نوار ....... 

و بعد سمت ما اومد و راهش رو سمت من کج کرد. دو زانو روی زمین نشست و گفت : قیافه ات خیلی آشناست ....میتونم بدونم تو کی هستی؟ 

منم گفتم اگه استاد فو.این اجازه رو بده حرفم تموم نشده بود که گفت : من و بانیکس میتونیم از هویت شما خبر داشته باشیم 

منم که چاره ای نداشتم گفتم : پلگ پنجه ها داخل 

که زود مثل دیوونه ها پرید بغل من و داد زد آدریننننننن

منم گفتم: شما من رو میشناسید؟؟؟؟ اسمتون چیه؟؟

اونم گفت: امیلی .....امیلی آگرست من ماد

من پریدم وسط حرفش : ماماااااانننننن .....اما شما چرا؟؟ اینجااااا آخه 

اونم گفت. : در گذشته من و پدرت رفتیم ساحل که یه چیزی مثل صدف بود .....اون معجزه گر باتر فلای ( پروانه ) بود.همون روز که تو هم بچه بودی ( اول میگی من و پدرت رفتیم بعد میگی تو بچه بودی و اومده بودی؟؟) گرد باد اومد پدرت هم اون معجزه گر رو برداشت که از تو محافظت کنه وقتی فهمید اون چیه من ترسیدم نکنه بفهمه  پس گفتم اه یکی هم اینجاست اون خواست با ترکیب قدرت اونها قدرت محافظی بسازه ولی باعث شد به اون معجزه گر صدمه زده بشه و با جرقه ای منم ناپدید بشم پس استاد فو من رو به اینجا آورد 

لیدی باگ گفت: خب معجزه گر چی شد؟

امیلی : دزدیده شد و هرکی اون رو دزدیده الان مایورا هست حالا اون فرد اینقدر باهوشه که تونسته گابریل رو فریب بده .....آدرین جسم من الان توی خونه اس این که روبه روی تو هست روح منه همه چیز رو درست کنید تا من بتونم برگردم