مرینت 

وقتی ادرین گفت روی تخت من هم خوشحال شدم و خجالت زده که یهو دیدم روی تختم بعد ادرین کنارم دراز کشید هی صورتش نزدیکتر اومد که

مری:شب بخیر ادرین جون

بعد رفتم زیر پتو

ادری : خیل خوب بابا حداقل بیا توی بغل من بخواب

از زیر پتو اومدم بیرون دیدم نه اثری از شیطونی توی چشماش نیست رفتم توی بغلش بعد چند دقیقه که فکر کردم خوابه که یه بوس کوچولو روی لباش زدم 

ادری:دیدی خرت کردم

مری:مگه تو خواب نبودی

ادری : دیگه دیگه 

مری: شب بخیر 

ادرین

روی سرش یه بوسه زدم

ادری:شبت بخیر پرنسس

.

.

.

.

.

.

(صبح)ادرین

سر صبحی کدوم ادم فاقلی داری در میزنه

الی:بابا شما دوتا بیدار شین دیگه درو باز کنین خیلی خب باز نمی کنین خودم اومدم تو 

یهو با صدای وحشتناکی در باز شد 

مرینت

توی بغل ادرین خوابم برد

.

.

.

.

.

.

صبح با صدای وحشتناکی از خواب بلند شدم

مری : من تسلیمم چی شده ترور شدیم

ادری و الی:

ادری: صبح بخیر عزیزم

مری : صبح بخیر توی سر هر دوتون

الی : خیلی خوب خوابالوها بلند شین بریم ناهار بخوریم

ادری: مگه ساعت چنده

نی: ۱ و ۳۰ دقیقه و ۴۶ ثانیه و ۴ دهم ثانیه

الی: ممنون نینو جان

ادری و ماری : ۱ و نیم

(ادری و ماری بلند شدن‌کار و مارای صبحشون رو کردن و رفتن پایین)

الی و نی:صبح بخیر 

الی : مجدد

ادری و ماری : صبح شما نیز بخیر دوستان

امیلی : صبح بخیر بچه ها

همه به جز ادرین : صبح بخیر امیلی جون

ادری : صبح بخیر مامان

(انها وسط صبحانیشان بودند که)

دینگ دونگ (زنگ در )

امیلی : یعنی کی می تونه باشه

ادری : من میرم باز میکنم

ادرین

یعنی این وقت صبح کی می تونه باشه 

در رو باز کردم اما با چیزی که دیدم باورم نشد

برو پایین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

قرار بود پارت ۱۴ باشه ولی برو پایین

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پایین تر

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

رسیدی

گابریل : سلام ادرین دلت برام تنگ نشده بود 

امیلی : گابریل

گابریل : امیلی تو چجوری....

ماری " امیلی جون به طرز شگفت انگیزی برگشتن و خوب باید بگم بخشیدمتون قای اگرست

امیلی:تو(اشاره ناتالی)تو توی سرمم چیزی ریختی

ناتالی: خوب خوب خوب می بینم که باااخره فهمیدین ولی خوب اره من توی سرمت چیزی ریختم بعد درخواست کار در اینجا رو دادم بعد توی کارهای گابریل دخالت کردم ولی برگ برنده دست منه گوشواره های کفدوزک

همه باهم :چجوری

ناتالی : دیگه تیکی خال ها روشن

کابریل : نه اینقدر سریع اون گوشواره ها قلابی بودن حالا میری زندون و یه اب خنک میخوری تا حالت جا بیاد

بعد پرد با دستبند دست اای ناتالی رو بست و تحویل پلیس داد

استاد فو:خوب میبینن که سر عقل اومدن 

مری : ولی لستاد ما چجوری باید به مردم بگیم 

استاد فو : اقای گابریل معجزه اسا ها لطفا 

گابریل: من واقعا متاسفم

استاد فو : اشکال نداره همه اشتباه میکنن ولی مهم اینه که چجوری درستش کنن

استا فو : کِلمَتو فیرستو این طلس باعث میشه مردم خاطراتشون رو تا یه مدتی از قبل فراموش کنن مرینت حالا تو میتو نی بری خونه

مری : چه خوب فعلا بچه ها

همه با هم : فعلا ماری

مارینت

خیلی خوشحالم دلم برای پدر و مادر تنگ شده بود خیل هم تنگ شده بود

ماری : سلام بابا و مامان

سایبین : سلام دختر خونه ی الیا خوش گذشت (مثلا موقعی که گمشده پیش الیا بوده)

تام  : سلام دخترم

ماری : اره دلم خیلی براتون تنگ شده

پریدم بغلشون کردم اه چه خوب بالاخره همه چیز تموم شد

( عصر مرینو روی تختش داره با گوشیش بازی میکنه که یکی زنگ میزنه)

مری : سلام ادرین چه خبرا خوبی؟ 

ادرین : سللم ماری میایی بریم بیرون 

ماری : حتما 

ادری : ۵ دقیقه ی دیگه دم خونتون هستم فعلا

ماری : فعلا

(ماری حاظر میشود ادرین میاد دنبالش باهم میرن رو به روی برج ایفل)

ادرین : مرینت یه درخواستی داشتم . با من ازدواج میکنی؟

مرینت:بله 

راوی 

ادرین حلقه ی مرینت رو دستش میکنه و همدیگر رو بغل می کنند بعد گابریل یه مراسم بزرگ براشون میگیره و اونها بو خوبی و خوشی زندگی می کنند 

پایان