​​​​​​^مرینت^

با صدای بسی زشت آلارم مای تلفن همراه چشمام را باز گشودم-__-

خب دیگه خیلی کتابی شد میدونستم ادبیات یه روزی...یه وقتی...یه جایی روم اثر میذاره:/

صبر کن ببینم امروز چه روزیه؟؟

امممممممممممممم..........

امممممممممممممم .....

 

 

اها فهمیدم !

نه اونم نیست....

 

 

 

روز اول دانشگاه؟

اره یهوووووووو

با ذوق از تخت پاشدم به سمت دستشویی رفتم...

اول تو آینه کمی خودمو برانداز کردم....

اوووممم بادمجون های زیر چشمم که عالیه...

وجی:چی چیو عالیه مگه قرار نبود روز اول دانشگاه کلی پسرو عاشق خودت کنی؟؟؟ 

جان من؟ قرار بود؟ کی؟ 

اااا وجی جان راست میگه چند روز قبل وقتی با الیا و لایلا جرئت حقیقت بازی میکردیم.......

 

&فلش بک&

لایلا: جرئت یا حقیقت؟

من:خب....حقیقت

الیا لبخند شیطانی زد و یواشکی چیزی رو به لایلا گفت که اونم پشت بندش لبخند شیطانی زد:/

لایلا: اوهوممم...لوکا رو دوست داری؟  

لوکا از کلاس شیشم تا دبیرستان باهامون بود و عاشق من بود..ولی من هیچوقت حس خاصی راجع بهش نداشتم و نخواهم داشت.

من: میشه جرئت رو انتخاب کنم؟

لایلا: البته! الیا خان نظر تو چیه؟

الیا: یه چیز سخت خیلی جیز جز 

خلاصه بعد یه ساعت پچ پچ کردن تو گوش هم تصمیم مورد نظرشان رو گرفتن 

لایلا: روز اول دانشگاه باید پسرا رو عاشق خودت کنی! 

من: شوخی میکنی؟ عمراااا

الیا: پس یه چک میخوری

من: ببینم چی میشه..

 

​​​​​​&بازگشت به زمان حال&

خب البته که اینکارو نمیکنم..

صورتشو که شستم بادمجون های زیر چشمم هم رفع زحمت کردند

​​​​​-____-

حالا بریم سراغ کمد جونم

خبببب چی بپوششششم؟ اهاع فهمیدم..

یه لباس مشکی که روش عکس گربه بود و آستین هاش  تقریبا بلند بود این لباس خیلی بهم میومد. شلوار لی آبی هم پوشیدم و کیفمو برداشتمو به سمت آشپزخانه حجوم بردم

من: صبح بخیر مامان..صبح بخیر. بابا

_+ صبح بخیر عزیزم!

مامان: صبحانه نمیخوری؟

من: نه ممنون

نگاهی به ساعت روی مچم انداختم :

خداحافظ! 

بعد از خونه خارج شدم و راهی دانشگاه شدم..

 

***

بعد ربع ساعت پیاده روی بالاخره رسیدم...

دادادامممممم

 

وارد دانشگاه شدم ..

_بغ بغو 

هن؟ برگشتم و با آلیا و لایلا دوستان زشت خوبم مواجه شدم

من: جان؟

یهو.... 

چکککککک

چیشد؟ اونا منو زدن؟ به من چه زدن؟

دستمو گذاشتم رو صورتم که مطمئنم حالا قرمز شده بود و گز گز میکرد:

آخ این برا چی بود؟

لایلا: قوانین جرئت حقیقتو یادت رفته؟  هرکی حقیقتو نگه یا جرئت انجام کاری رو نداشته باشه چک میخوره

من: ای ای ناقلاها 

الیا بازوی  منو لایلا رو گرفت و خواست چیزی بگه که خشک شد

لایلا: ماری هنگ کرد بچم

من: خدا شفا بده 

الیا: او...آون....اونجا 

من: چی؟ 

لایلا :کجا؟ 

الیا: پشت سرتون..

آبروی بالا انداختم...منو لایلا برگشتیم که با فردی مواجه شدیم..

من:وای عجب جیگریه این

 


خب اینم پایان این پارت  چطور بود💝5 نظر برای بعدی 💗

بای بای^^

 

​​​​

​​​​

​​​​​

​​