اسم تو/پارت2
مارینت:
زنگ خورد...اوفففف یعنی منظورشون از این حرفا چیه؟ چرا من چیزی از دیروز یادم نمیاد؟؟
با الیا و نینو نشستیم سر صندلی حیاط..
نینو:اهان! فهمیدم!!شاید زندگی قبلیته یا شایدم ناخوداگاهته که توی یه جهان موازی .....
الیا: د مگه مرض داری میترسونیش
الیا صداشو اروم تر کرد و گفت:ولی مارینت دیروز واقعا یه جوری شدی! شاید فراموشی گرفتی!آ ببینم الان که حالت خوبه ها؟
من:چمیدونم..الان که خوبم....
الیا:شایدم به خاطر استرسه ..حتما نگران اون مراسمی..راستی کی شروع .....
من:اهههه میشه اینقدر یادـــم نـــــــنـــدازی؟؟؟دیگه از این شهر خسته شدم اینجا خیلی بده دلم میخواد زودتر درسم تموم بشه برم لیون....
الیا:اهههه واقعا حق داری این شهر اصلا هیچی نداره...قطارش هر دوساعت یه بار میاد...
من:مغازه هاش ساعت نه شب میبندن...
الیا:و یه کتابخونه و یه دنـــدون پــــزشکی....
من:دوتا کافه داره بی خود و بی جهت.....
الیا:کار بی کار....
من:عروسی هم بی عروسی....
الیا:جمعه ها زودی شب میشه...
*نینو*
واییی این دوتا چقدر غر میزنن...
من:اههه بابا خفم کردیننن
الیا و مارینت:چـــیه؟
من:هیچی بابا:/ بریم کافه یه چیزی بخوریم...
الیا و مارینت اصلا نیست و نابود شدن:کافههه؟؟؟کجاااا؟؟
ندیده ها-_-
………………………………
الیا:این کافت بود؟
من:خودت میدونستی که الکی گفتم!
الیا:مارینت طفلکی حال نداشت...بیچاره خیلی داره بهش سخت میگذره..
من:اجرای اصلی با اونه دیگه....
خب اینم از این قسمت![]()
چطور بود؟
welcome to my web