مارینت:

زنگ خورد...اوفففف یعنی منظورشون از این حرفا چیه؟ چرا من چیزی از دیروز یادم نمیاد؟؟

با الیا و نینو نشستیم سر صندلی حیاط..

نینو:اهان! فهمیدم!!شاید زندگی قبلیته یا شایدم ناخوداگاهته که توی یه جهان موازی .....

الیا: د مگه مرض داری میترسونیش 

الیا صداشو اروم تر کرد و گفت:ولی مارینت دیروز واقعا یه جوری شدی! شاید فراموشی گرفتی!آ ببینم الان که حالت خوبه ها؟

من:چمیدونم..الان که خوبم....

الیا:شایدم به خاطر استرسه ..حتما نگران اون مراسمی..راستی کی شروع .....

 

من:اهههه میشه اینقدر یادـــم نـــــــنـــدازی؟؟؟دیگه از این شهر خسته شدم اینجا خیلی بده دلم میخواد زودتر درسم تموم بشه برم لیون....

الیا:اهههه واقعا حق داری این شهر اصلا هیچی نداره...قطارش هر دوساعت یه بار میاد...

 

من:مغازه هاش ساعت نه شب میبندن...

الیا:و یه کتابخونه و یه دنـــدون پــــزشکی....

من:دوتا کافه داره بی خود و بی جهت.....

الیا:کار بی کار....

من:عروسی هم بی عروسی....

الیا:جمعه ها زودی شب میشه...

 

*نینو*

واییی این دوتا چقدر غر میزنن...

 

من:اههه بابا خفم کردیننن

 

الیا و مارینت:چـــیه؟

 

من:هیچی بابا:/ بریم کافه یه چیزی بخوریم...

 

الیا و مارینت اصلا نیست و نابود شدن:کافههه؟؟؟کجاااا؟؟

ندیده ها-_-

………………………………

الیا:این کافت بود؟

 

من:خودت میدونستی که الکی گفتم!

 

الیا:مارینت طفلکی حال نداشت...بیچاره خیلی داره بهش سخت میگذره..

 

من:اجرای اصلی با اونه دیگه....

 

 

 

 

خب اینم از این قسمت

چطور بود؟