بعد از خداحافظی با مامان و بابا از خونه زدم بیرون.

ماشین الیا یکم دورتر پارک شده بود

سریع رفتم سوار شدم

من: سلامممم عشقتون اومدههه

لایلا: چی گفتی؟ عشق؟ تو؟ من؟پ

بعد الکی عق زد

من: تا دلتم بخواد ژِِیگری مثل من گیرت بیاد

الیا که پشت فرمون بود عینکشو داد بالا:

ماری جان هروقت یکی عاشقت شد من میرم تو خیابون داد میزنم اسم من هستالی کشنده

من: باش حالااااااا میبینیم

خلاصه بعد از کلی فک زدن به کشتی لوکا رسیدیم

***

اوفففففف پس چرا نیومد؟؟

-ماری حالت خوبه؟

من: نمیدونم لوکا قرار بود بیاد ولی...اگه باباش اجازه....

لبخندی زد:

نگران نباش پدرش اول اجازه نداد ولی تلفنی باهاش حرف زدم راضی شد الاناس که برسه

 

پریدم بغلش:

مرسییییی لوکاااااا 

 

-ادرین-

من: پدر میشه به مهمونی لوکا برم؟ خواهش میکنمممممم 

بعد چشمای سبز خوشگلمو(خودشیرین) رو شبیه گربه شرک کردم

 

این بار شیشم بود که ازش خواهش میکردم 

-خیلی خوب

منتظر بهش نگاه کردم.

-ولی قبل ساعت 10 برگرد

یهوووووووو

- درضمن به اون لوکا بگو دیگه ...

وسط حرفش پریدم: هو لوکا؟؟

با همون صدای سردش گفت: بیخیال.

و رفت..

منم معطل نکردم و سریع سوار ماشین شدم.

***

ربع ساعت بعد رسیدم.

بالاخره میتونم مارینت رو ببینم.یه جایی دور از دانشگاه.

شرط میبندم معرکه شده!

با چشم دنبالش گشتم اما با چیزی که دیدم اخمام برزخی شد.

.

 

 

 

.

 

 

 

 

.

 

(ای بابا خودتون میدونید چیه دیگههه)

 

مارینت لوکا رو بغل کرده بود گونه ی لوکا رو بوسید.

اعصابم به معنای واقعی خط خطی شده بود..به وضوح قرمز شدنم از عصبانیتم رو حس میکردم

من قبلا به لوکا گفته بودم پا از حدش فراتر نذاره (لوکا بیچاره حالا خوبه ماری اول بوسش کرد)

خودش هم میدونه مارینت کیه پس چرا خل بازی درمیارره

حالا این یا میخواد حرص من دربیاره یاخودشو به نفهمی میزنه

وقتی به خودم اومدم  دیدم کنار کاگامی روی صندلی نشستم و خیره مارینت شدم .. 

اونم با گونه   های سرخ نگاهم میکرد.

اما با فکری که به دهنم نه چیزه ذهنم رسید لبخند خبیثی زدم

از جا بلند شدم که کاگامی گفت:

ادری جونم کجا؟

-اولا به من نگو ادری بگو اقای اگرست درضمن به تو ربطی نداره

خخخخخ ضایعش کردم..

(ادرین جان شما شوخ طبع بودی ما نمیدونستم؟ ادرین: تو فقط نویس نحرف-_-)

رفتم سمت مارینت.

دستمو دراز کردم سمتش

-افتخار میدی یا نمیدی برم گمشم؟

نه بابا مگه خلم اینو بگم؟

-افتخار رقص میدی؟

اول هنگ نگام کرد بعد گفت:

ایول نقشم گرفت الان عاشقم میش.....(سوتی بوقققق)

با چشمای گرد نگاهش کردم

اونم که تازه فهمید منمی اینجا هست گفت:

یعنی چیزه قله یعنی لبه نه بله!

قیافه اون

قیافه من(وات د فاز؟)

دستشو کشیدم و رفتیم وسط

از شانس خوبم همون موقع یه اهنگ ملایم گذاشتن

سرمو نزدیک گوشش بردم: رقص بلدی؟

-ا..اره

لبخند زد و شروع کردیم به رقصیدن

الحق که رقصش خوب بود

-لوکا-

همه کنار رفتن و مارینت و ادرین وسط میرقصیدن و نور به سمت اونا بود

اهی کشیدم هییییی

من واقعا شادی ماری رو میخوام ومیدونم با ادرین خوشبخت میشه

مخصوصا اگه واقعیت رو بفهمه.

-لوکا...

نگاهمو دادم به مارلی که کنارم بود

لبخندی زدم

-بله؟

-میگم... چیزه..میای ماهم برقصیم؟

دستشو گرفتم و ماهم رفتیم وسط

امیلی موهای طلاییش رو گیش کرده بود ...

چشماش تقریبا کهکشانی بود و این زیباش میکرد..

کم کم بقیه هم اومدن و دی جی یه اهنگ شاد گذاشت

-مارینت-

 

 

 

 

نه دیگ هبرا پارت بعدیییی

بای بای

مواظب خودتون باشید