ناشناخته ها قسمت دوم
*آدرین*
کاگامی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:آوه دیگه دیرم شده باید برم..راستی چطوره همو فردا عصر، روی پل هنر ببینیم؟
من:همممم فکر خوبیه!
_میبینمت فعلاً
به رفتنش خیره شدم...چه قدر خوب....
احساس کردم لپام سرخ شدن..یعنی من عاشق شدم؟ این حس...
*مارینت*
دراز کشیدم سر تختم...آههه چقدر خوابم میاد. . .
خیلی روز سختی بود...خیـــــــلی سخ.....
چشمام سنگین شد و ....z....z....z...z
*ربع ساعت بعد*
نه نه بقیه برا بعدی
ببخشید کوتاه بود.. .قل میدم بعدی طولانی باشه
دیگه دیگه
بای بای
+ نوشته شده در جمعه دهم آبان ۱۳۹۸ ساعت 22:2 توسط ladynoir
|
welcome to my web