*آدرین*

 

کاگامی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:آوه دیگه دیرم شده باید برم..راستی چطوره همو فردا عصر، روی پل هنر ببینیم؟

 

من:همممم فکر خوبیه! 

 

_میبینمت فعلاً 

 

به رفتنش خیره شدم...چه قدر خوب....

 

احساس کردم لپام سرخ شدن..یعنی من عاشق شدم؟  این حس...

 

*مارینت*

 

دراز کشیدم سر تختم...آههه چقدر خوابم میاد. . . 

 

خیلی روز سختی بود...خیـــــــلی سخ.....

 

چشمام سنگین شد و ....z....z....z...z

*ربع ساعت بعد*

 

 

 

نه نه بقیه برا بعدیببخشید کوتاه بود.. .قل میدم بعدی طولانی باشهدیگه دیگه

 

بای بای