*مارینت*

دینگگگ دینگگگ

_الو؟

+سلام مارینت..آماده ایی ؟

_ا..نه . ..یعنی اره

+خب باشه من دارم میام

_باشه

سریع آماده شدم و یه لباس درهم برهم پوشیدم مامان و بابا برای سالگردشون  رفته بودن بیرون..رفتم دم در و ماشین آدرین رو دیدم سوار شدم من :سلام آدرین:سلام. نیم ساعت گذشت رسیدیم به عمارت اگرست... من:سلام عمو.  

_سلام مارینت...احتمالا به خاطر ثبت نام اومدی اره؟ من:اره..درسته

_خب خوبه دنبالم بیا...پشت سرش مثل این جوجه اردکا میرفتم تا رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم به یه سالن بزرگ عمو نشست سر میز بزرگش و یه کاغذ بهم داد. که باید امضاش میکردم و....بعد از ثبت نام گفت:خب مارینت تو الان طراح شرکت منی...من:و...واقعا؟؟؟باورم نمیشه آدرین:منکه باورم میشه تو خیلی با استعدادی مارینت. احساس کردم گونه هام سرخ شدن:ا..م..ممنون.....

_خب فکر کنم وقتیه بری خونه من:درسته آدرین:بیا بریم..سوار ماشین شدیم..

.

.

.

خداحافظی کردم و وارد خونه شدم گوشیم رو در آوردم و زنگ زدم به الیا

_الو؟

من:سلام آلیا

_سلوم چیزی شده؟

من:فکر میکنم آدرین...

_آدرین؟؟

من:ا..آون یه نفره دوست داره..اسمش کاگامیه

الیا:که اینطور. .  . .

من:فکری داری؟

الیا:معلومه.....

پایان این قسمت

نظر فراموش نشه