ناشناخته ها /قسمت سوم
*مارینت*
دینگگگ دینگگگ
_الو؟
+سلام مارینت..آماده ایی ؟
_ا..نه . ..یعنی اره
+خب باشه من دارم میام
_باشه
سریع آماده شدم و یه لباس درهم برهم پوشیدم مامان و بابا برای سالگردشون رفته بودن بیرون..رفتم دم در و ماشین آدرین رو دیدم سوار شدم من :سلام آدرین:سلام. نیم ساعت گذشت رسیدیم به عمارت اگرست... من:سلام عمو.
_سلام مارینت...احتمالا به خاطر ثبت نام اومدی اره؟ من:اره..درسته
_خب خوبه دنبالم بیا...پشت سرش مثل این جوجه اردکا میرفتم تا رسیدیم و رسیدیم کاشکی نمیرسیدیم به یه سالن بزرگ عمو نشست سر میز بزرگش و یه کاغذ بهم داد. که باید امضاش میکردم و....بعد از ثبت نام گفت:خب مارینت تو الان طراح شرکت منی...من:و...واقعا؟؟؟باورم نمیشه آدرین:منکه باورم میشه تو خیلی با استعدادی مارینت. احساس کردم گونه هام سرخ شدن:ا..م..ممنون.....
_خب فکر کنم وقتیه بری خونه من:درسته آدرین:بیا بریم..سوار ماشین شدیم..
.
.
.
خداحافظی کردم و وارد خونه شدم گوشیم رو در آوردم و زنگ زدم به الیا
_الو؟
من:سلام آلیا
_سلوم چیزی شده؟
من:فکر میکنم آدرین...
_آدرین؟؟
من:ا..آون یه نفره دوست داره..اسمش کاگامیه
الیا:که اینطور. . . .
من:فکری داری؟
الیا:معلومه.....
پایان این قسمت
نظر فراموش نشه
welcome to my web