*مارینت*

 

با استرس چشمام رو باز کردم...اههه باز کابوس....بلند شدم اما تو اتاق خودم نبودم..یه جای بزرگ...چیییی؟؟؟ اینجا کجاستت؟؟

 

گوشی رو گرفتم صبر کن ببینم اینکه گوشی من نیستتت

صدای دینگی ازش اومد روشنش کردم ..یه پیام بود..از الکس؟؟الکس دیگه کدوم خریه؟:-/

نوشته بود: پس کجایی یه کلاسو از دست دادی

 

ی..یعنی این یه خوابع؟

عجب خوابی

از پنجره های ده متــــری:-/ بیرون رو نگاه کردم....اینجا...اینجا پاریس نیست ب..ببینم.. از تو اینه خودمو نگاه کردم من.....من پسرممممم؟؟؟؟؟

 

وای....دستشویی دارم

لپام شده بود لبو-_-

به زور رفتم دستـشویی....

 

اههههه چتهههه نموخوام بگم چه حس بدی داشتزشته بی ادب اینطور نگاه نکن:-/

 

 

 

*بعد دستشویی(چیه حتما میخواستی همه جزییاتو بگم؟-_-)*

 

رفتم تو اشپزخونه...

 

_چقدر خوابیدی

 

من:بله؟

 

رومو کردم اونور و با یه مرد دراز مثل زرافه:-/ موها سفید-_-عینکی و خشک و بی روح مواجه شدم

 

اون:من باید برم بیرون ..یه کار برام پیش اومده ناتالی برات صبحونه اماده کرده

وا ناتالی کیست؟

 

با اینکه نمیدونستم گفتم:باشه بای!!

همیشه با مامیم موقع خداحافظی میگفتم بای

اون:اااا بـــــــــــاشه

 

عجببب خوابی:-/

 

رفتم سمت کمد و با یه مشت لباس پسرانه اورجینال رایگان نو نو روبرو شدم خب اینکه خوابه پس مشکلی نیست

لباسارو پوشیدم از خونه زدم بیرون..نمیدونستم کجا برم..اینجا...اینجا خیلی قشنگه روی یه تابلو نوشته بود: نظافت را رعایت کنید:-/ شهرداری لیون   ااا پس اینجا لیونه

 

 

 

خب نظر نشه فراموش بای بای