ناشناخته ها/قسمت4
زدم بیرون و رفتم جای همیشگی خودمو الیا
از دور دیدمش بدو بدو رفتم سمتش خواستم حرف بزنم که خودش شروع کرد: تو از کجا فهمیدی عاشق شده فرزند؟
من:اول سلام بعد کلام
الیا:خب سلام
من:سلام
الیا:...
من: خب ...وقتی ادرین داشت منو میرسوند خونه پارک کرد کنار یه بستنی فروشی ..وقتی رفت گوشیش زنگ خورد..بعدش یه پیغام اومد واسش منم بازش کردم برا اسمش نوشته بود"عشقم" پیغامش این بود: سلام ادرین ....... نتونستم بقیشو بخونم چون ادرین اومد و....
الیا صورتش جوش اورده بود:-/
من:خ..خوبی؟؟
از نگاش فهمیدم عصبی شده ![]()
الیا زد پس کلم و گفت: احمق ، زشت ،***،***،*******و...........تو غلط میکنی همچین کاری کنی****
من: اخه....اصلا ولش بیا سعی کنیم هر احمقی که هستو از ادری جونم دور کنیم
الیا:وقتی نمیدونیم کیه؟ وقتی نمیدونیم کجا زندگی میکنه؟ وقتی نمیدونیم......
من:ارام فرزند نیک پندار...اراـــم میریم ادرینو تعقیب میکنیم و میفهمیم که ....
الیا:اره عجب فکر خوبی
من که جو گیر شدم گفتم:واقعا؟؟؟
الیا: نهههه
سعی کردم دهنمو ببندم
من:واقعا امروز خشن شدی
الیا: ..(د خو یه چیزی بوگو الیا: بهتر نبود اسم این قسمتو میزاشتی ماجرا های الی و ماری؟)
گوشیم زنگ خورد: الو؟ باشه الان میام
الی:کی بود
من: دد و مامی میخوان شیرینی درست کنن به کمکم احتیاج دارن
پایان ماجراهای الی و ماری
بچه ها احساس میکنم داستانم بی مزه شده اگه انتقادی هست بگید لطفا بای بای
welcome to my web