*مارینت*

فقط دور خودم تاب میخوردم بدبخت هرکی منو میدید میفهمید از تیمارستان اومدمپچ پچ های مردمو میشنیدم ...به هرحال اینکه فقط خوابه! 

داشتم همینطور میرفتم که خوردم به دیوار اه اه

روی دیوار نوشته بود: دانشگاه نم چی چی(چیه؟ انتظار دارس اسم دانشگاه های خارجی رو حفظ باشم؟)

وارد شدم ...

یهو یه نفر محکم دستشو گذاشت رو شونم...

 

_بالاخره اومدی

رومو برگردوندم و با یه پسر جوش جوشی روبرو شدم

 

من:شما؟

 

قیافش پوکر شد :اه ادرین تو که میدونی من از این بازی خوشم نمیاد انگار ادم الزایمر گرفته

 

یهو یه اسمی تو ذهنم جرقه زد و گفتم: الکس!

 

الکس؟؟همونی که پیام داد؟

_بله؟

 

من:ه..هیچی

_اههه گشتنمه بیا بعد کلاس بریم رستوران 

من:باشه

 

<بعد کلاس>

 

با همون پسره الکس رفتیم یه رستورانی که خیلی نزدیک دانشگاه بود...

_خب چی میخوری؟

من:بزار ببینم چی هست......

 

<بعد 1 ساعت>

 

من:ایسپک چطوره؟؟...الکس؟؟؟خوابیدی؟؟؟؟الووو

_چی چی کی کجا؟

من:حالا که فکر میکنم ایسپک خوب نی...

 

بعد تازه متوجه شدم گارسون خیلی وقته کنارمه:اقا لطفا زود انتخاب کنید

 

من:ایسپک با ماکارونی و نوششابه نه نوشابه نه اب پرتغال و اب هویج با لازانیا و کوبیده و سالاد و کره و ماست و.....

 

گارسون(بدبخت:-/):تموم شد؟

من:اممممم اره

 

_پسر پولت میرسه همه اینارو بخری؟

نگاهی به کیف پولم کردم و گفتم: اره بابا

<بعد خوردن>

 

اااااااااااا

چقدر خسته شدم....

 

_راستی ادرین

 

من:بله

_کارت یادت نره

 

یهو یه جرقه اومد تو ذهنم....

 

فکر کنم.....

 

من:واییی دیر شد راستی ......

_هوم؟

 

من:میدونی من کجا کار میکنم؟

_

 

 

 

خب اینم از این نظر نشه فراموش