*ادرین*

 

چشمام رو باز کردم...ی روز مزخرف دیگه با یه دختر غر غرو(منظورش ماریه-_-)

 

بلند  شدم و دست صورتمو شستم.

رفتم تو سالن

من:سلام بابا

 

_سلام صبح بخیر خوب خوابیدی؟

 

من:اره 

مادر من دوساله که ...فوت شده.

ناتالی هم ی زن مهربونه که کمک منو ماری میکنه

اما هیچوقت جای مادرم رو پر نکرد..ماری هم وقتی بچه بودم.......

 

&فلش بک&

 

من:ماما؟بابا؟وقت قصه شده هااا

از تختم اومدم پایین..رفتم بیرون اتاق

من:مامان..بابااا

رفتم تو سالن

یهو مامان و بابا که دست یه دختر بچه همسن خودم که موهای سیاه و چشمای ابی داشت گرفته بودن، وارد خونه شدن

 

من:این چیه؟

مامان: پسرم این همبازی جدیدته!

من:ها؟

 

بابا:مثل یه خواهر

 

من:خواهر؟

بارون شروع به باریدن کرد....

 

لبخندی زدم: شلام(سلام)اسم تو شیه؟(اسم تو چیه؟وجی:مترجم رایگان)

 

ساکت موند.

 

مامان:اسمش مارینته

 

دست نارینت یا مارینت بود چی بودو گرفتم و دویدم:بیا بلیم بازی کنیم(بریم)

 

_ب..اش

 

چند روز گذشت و احساسات پدر و مادرم به من کمتر شد و به اون بیشتر...هرروز تنها تر از قبل...چند سال گذشت و مادرم رو تو حادثه از دست دادم.....

 

&بازگشت به زمان حال&

 

مشکلی نیست...به هرحال من به این تنهایی عادت کردم..

 

_ادری بگیرشششش

 

از حس دراومدم تو روحت-_- تا به خودم اومدم یه چیز خیلی سنگینی افتاد روم و..........

 

 

 

 

 

خب اینم از این.چطور بید؟