ناشناخته ها قسمت دوم
ادرین:ما برای شرکتمون به یه طراح عالی نیاز داریم...گفتم شاید تو بتونی به ما کمک کنی
من:ی..یعنی من بشم طراح شرکت عموم؟؟
ادرین :اره! دقیقا
من:خب کارم از کی شروع میشه؟
ادرین:فردا
واییییی دارممم ذوق مرگگ میشمممم(بی جنبه:/)
ادرین:ساعت 4میام دنبالت و....
نتونست به حرفش ادامه بده چون گوشیش زنگ خورد
ادرین:الو؟چی؟باشه باشه الان میام.
من: چی بود؟یعنی کی بود؟
ادرین:پدرم..گفت یه کار مهمی پیش اومده پس من میرم.
من:خداحافظ
*ادرین*
خداحافظی کردم و زدم بیرون سوار ماشین شدم..
ای کاش میتونستم به مارینت بگم که چقدر.......... د
.
.
.
دختر خوبیه! اون مثل یه دوست عالیه!هم یه دخترعموی عالی
که با صدای بوق بوق ماشین به خودم اومدم با یه موتوری تصادف کردم...!
سریع ماشین پیاده شدم تا به اون موتوری احمق یه چیزی بگم
من: هی تو....
موتوری کلاهش رو در اورد و.... چی اون یه زنه؟؟با دیدنش چشمام برق زد..
من:آ..آ
اون: متاسفام چیزی تون که نشد؟
چقدر قشنگه
اون:اقا؟
من:ب..بله
اون:تو همون ادرین اگرست معروفی؟؟؟وایی چقدر خوشحالم من کاگامی هستم از اشناییت خوشوقتم
من:هم..همچین
_________
خب چطور بود؟
welcome to my web