*ادرین*

 

یه کت و شلوار سیاه و سفید پوشیدم ساعت مچیم رو زدم موهامو شونه کردم ..

صورتمو اب زدم و برای اخرین بار خودمو توی  اینه دیدم..

پدر برای چند روز رفته بود لیون پس تنها بودم .امشب شب خاصی بود..چون قرار بود با کاگامی برم بیرون

سوار ماشین شدم وقتی روشنش کردم بوی گازی رو احساس کردم ....و .........

 

*مارینت*

 

داشتم کیک درست میکردم که گوشیم زنگ خورد: الو؟

الیا: ماری بدو بدو بیا بیمارستان ادرین....

من:ادرین چیشده؟ هاااا تو کشتیش اره احمق بی فکر ......

 

الیا: چی چی میگی برا خودت ماشینش خراب بود نمیدونست روشنش کرد منفجر شد

 

گوشی رو سریع قطع کردم رفتم تو اتاقم حتی نفهمیدم چی پوشیدم:-/

 

بدون اینکه به بابا و مامان چیزی بگم زدم بیرون

ی تاکسی گرفتم چشم رو هم گذاشتم رسیدم

 

الیا رو دم در دیدم

محلش ندادم و فقط رفتم 

(رفت و رفت و رفت:-/)

از یه پرستار پرسیدم: ادرین اگرست چه اتاقیه؟

_اتاق شماره ی.......

نگاهی به برگه ی توی دستش کرد و ادامه داد: 13

 

رفتم سمت اتاق نفس عمیقی کشیدم و درو باز کردم: ادریننننن

 

اوه اوه خواب بود

بیدار شد:-/

_ماری....

من:بـــــله؟

_ش...

من:ش؟

_شلوا..ر

 

چی؟ شلوار؟ نگاهی به شلوارم کردم

برعکس بود-_- 

 

 

 

 

این از این پارت 

 

لطفا نظر نــــشـــــه فراموششش